خدايا ؛خدايا ؛خدايا ؛هر باركه تو را صدا زدم به دادم همه شب رسيدي و مرا يارا بودي اكنون
كه مرا توان سر پا ايستادن نيست چرا تنهايم گذاري چه كسي حرفهاي مرا ميفهمد چه كسي؟
هر چه غم دارم از اين زمنونست اي خدا از تو مدد خواهم كه مرهمي بر زخمهاي من كني
دست بر آتش سوزان دل كني هر زمان مي شوم نوميد،دست در دامن تو ميشوم و اميد آن دارم
كه مرا يارا باشي و حالا گر زتو نوميد باشم دامان كي گيرم
خـدايـاحـاصـل من چـيست زاين بيهوده بودن ها
بـجزحسرت كـشيدن هـا وغـم بـرغـم فزودن هـا
بـسم ازچشم گـريـان اشـك نـاكـامـي ســتـودن هـا
بـسـم درسـوگ يـاران نــغـمــه مـاتـم ســرودن ها
هـزاران رنگ ونـيـرنگ از فـلـك ديـدم وحــيـران
كه مقصد چيست گردون را ازاين بازي نمودن ها


